آنچه از «بیت» مجتبی، البته دهلیزی که در آن بستری است، به بیرون درز میکند، آنقدر تناقض و بعضا تعارض دارد که به محض باور کردن یکی، گزارش بعدی در نفی آن است.
پنهان کردن مجتبی نه برای حفظ او و نگرانی از حمله آمریکا و بهویژه اسرائیل است و نه به علت وضع پا و دست و چهره او. مگر آنکه بپذیریم صدایش و جاهایی از چهره و یک پایش را از دست داده و اعلام رسمی ولایت او که از نظر وضعیت جسمانی حتی از پدر ۸۵ سالهاش علیلتر است، به مصلحت نظام و شخص مجتبی نیست.
به اعتقاد من و بر پایه شواهدی، تیم چرخاننده او (حسین طائب، محمد مخبر، مهدی خاموشی، غلامعلی حداد عادل، مسعود برادر کهترش و سرلشکر علی عبداللهی که با حفظ سمت در قرارگاه خاتم، به خود منصب جانشینی رئیس ستاد کل را هم داده است) در پی جا انداختن نقشهایاند که سیدعلی خامنهای نیمبند آن را به دست مخبر داد تا با کمک رحیم صفوی که مثل محمدی گلپایگانی و اصغر حجازی از بیت زیرزمینی رانده شد، طرح حذف ریاست جمهوری و احیای نخستوزیری را به جریان اندازد.
حالا اما طرح به گونهای دیگر رقم زده میشود. البته تیم به عراقچی هم نیاز دارد که هم رابط بینالمللی است و هم مالهکش روزهای مالهکشی. او نه درایت لاریجانی را دارد و نه مثل لاریجانی محبوب پوتین است. فقط نامهبر است، اما برای مذاکرات با آمریکا وجودش لازم است.
شنیدهام که تیم زیرزمینی میداند که نه مجتبی شانس نشستن بر کرسی نیابت مهدی موعود را دارد و نه غیر از آدمکشی از دیگر زرنگیها و دوزوکلکهای پدرش توشهای برده است. در غیاب اصغر حجازی که قمر وزیر پدرش بود، او در چنگ طائبی افتاده است که در جنایت و خیانت و نوکری روس، قلهنشین است، حتی در پناهگاه زیرزمینی. مخبر هم نقش شمس وزیر را بازی میکند و الباقی البته همگی سرسپرده این دو هستند.
تفاوتهای مجتبی با پدرش بسیار است. بسیار بار از احوالات پدر گفتهام و نوشتهام و گاه به نقل از نزدیکانش، روایاتی را آوردهام. کسانی که مثل من سیدعلی خامنهای را در سالهای پیش از انقلاب به یاد میآورند و حضور او را در مجلس انس شاهد بودند، تماشاگر دگردیسی سنگین او هم بودهاند. البته در تاریخ سرزمین ما از جمله در دورهای که در آن زندگی میکنیم، از این نوع دگرشدنها بسیار دیدهایم. مگر خمینی همان نبود که میگفت مگس را نکشید و با تکان دادن حوله و شمد از اتاق بیرونش کنید (یعنی در نجف نگران حیات حشره موذی و کثیفی چون مگس بود) آن وقت بر تخت قدرت، هزاران هزار دستهگل جوان ایران را اعدام کرد.
احمدینژاد به نوعی و حسن روحانی هم به نوعی دیگر دوسه ماهه پوست انداختند. رئیسی نیز در همان فرصت کوتاه دنبال این بود که صفویه جقه شاهی را کدام طرف عمامه مینشاند (مثل آیتالله کاشانی). همین جناب پزشکیان هم مسعود خان دیروز نیست، بلکه باد «مسعودمیرزایی» به دماغش افتاده است.
با این همه، دگردیسی خمینی شگفتیآور بود. دکتر مهدی حائری یزدی، استاد بزرگ در آمریکا و ایران، در نامهای به خمینی نوشت: پدرم (حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی، پایهگذار حوزه قم) اگر امروز حیات داشت، شما را لعن میکرد که خون این بچههای جوان را میریزی. مگر در نجف به حسین (نوه برادر آقا مهدی حانری، مرتضی حائری یزدی و پسر مصطفی خمینی) نمیگفتی مگس و پشهها را با لنگ و شمد از اتاق بیرون کند. حالا دستهگلهای ایران را پرپر میکنی؟
مرحوم حائری تا پایان عمر از خمینی برید و رضی شیرازی و مرحوم سید محمد شیرازی و محمد روحانی هم صیروره خمینی را برنتافتند.
در احوالات دیگر اعضای این قومالظالمین هم که تامل کنید، متوجه میشوید که مشکل اساسی از نظامی است که میگردد و زشتترین و اراذلترین آدمها را دستچین میکند و مسئولیتهای سنگین کشوری مثل ایران را به آنها واگذار میکند.
در باب خامنهای آنقدر نوشتهام (عمدهترین آنها در کتابم از «حجتیه تا حزبالله») که مثنوی هفتادمنکاغذ میشود. یکی از دلایل این نوشتهها نوع رفتار و افکار و گفتار خامنهای در سالهای پیش از رسیدن به قدرت بود. در اینکه سیدعلی خامنهای در سالهای نخست انقلاب حداقل در بین خواص، به دلیل روشنفکرنمایی، محبوب بود، تردیدی نیست.
او قبل از انقلاب اصلا روحیه و رفتار آخوندی نداشت. بیشتر به هنرپیشهای میمانست که نقشی را بر او تحمیل کردهاند و او ناچار است در قالب این نقش رفتار کند، اما هر وقت زمان اجازه دهد و شرایط مناسب باشد، ردای تحمیلی و اطوار آخوندی کناری مینهد و میشود رفیق و همسفره و دود امیرالشعرای وقت، امیری فیروزکوهی، و عماد خراسانی و شازده قهرمان با ارادت ویژه به شعر اخوان ثالث و اسماعیل خوئی و شفیعی کدکنی.
ارتباط علی خامنهای با چپها ناشی از تمایل متقابل بود. یکی از طرف دوستان قدیمی چپش و یکی مستقیم از سوی نورالدین کیانوری، دبیرکل حزب توده، که رازگشایی از نوژه و جنبش نیما و گروه قطبزاده را او به اطلاع مرحوم سیدهادی خسروشاهی و سیدعلی خامنهای رساند.
از فردای انقلاب، گروههایی که بعضا از ارادتمندان قدیمی حزب توده بودند، در اجتماعات، تظاهرات و نشریاتی که حداقل در شش ماهه اول حکومت خمینی نظارت مستقیمی روی آن اعمال نمیشد، حملاتشان را روی سه تن از همراهان خمینی متمرکز کردند: بنیصدر، یزدی و قطبزاده، سه یکهسوار انقلاب، چون اگرچه هر کدام ساز خود را میزدند، در یک نقطه اتفاق نظر داشتند: ضدیت با شوروی و نگرانی از عملکرد وابستگان مسکو.
البته در نگاه حزب توده و ارباب روس، مرحوم مهندس بازرگان و یارانش در کنار جبهه ملی و حزب جمهوری خلق مسلمان نیز وابسته به غرب و لیبرالمسلک و ضدشوروی محسوب میشدند.
هرچه ضدیت افرادی مثل قطبزاده و ابراهیم یزدی و بنیصدر و صادق طباطبایی و امیرانتظام با شوروی بیشتر میشد، ماشین تبلیغاتی حزب توده و گروههای همسو با حدت و شدت بیشتری دشمنی با آنها را دنبال میکرد.
اقدام قطبزاده در بستن کنسولگریهای شوروی در اصفهان و رشت، نامه تاریخی او به گرومیکو، وزیر خارجه و عضو پولیت بورو، و پیش از آن پخش خبرهایی مبنی بر دیدار مقامهای دولت با مسئولان غربی از جمله ملاقات صادق طباطبایی، برادر همسر احمد خمینی و فرد مورداعتماد مهندس بازرگان، با مقامهای فرانسوی و آلمانی، ملاقاتهای مهندس امیرانتظام در حوزه ماموریتش در اسکاندیناوی با دیپلماتهای غربی و خاصه آمریکایی، با تایید و مجوز از مهندس بازرگان و بعد از او وزیر خارجه صادق قطبزاده، در کنار شایعات و اخبار اغلب بیپایهای که در مورد تماسهای دکتر ابراهیم یزدی با آمریکاییها منتشر میشد، همه و همه برای آنکه این افراد هدف توپخانه شوروی آن روز و وابستگان ایرانیاش قرار گیرند، کفایت میکرد.
نقش حزب توده در حذف بنیصدر و قطبزاده و کنار زدن دکتر یزدی و صادق طباطبایی و به زندان انداختن مهندس امیرانتظام و... موضوعی است که خود کیانوری چند جا از جمله مقاله ۵۲ صفحهای منتشرشده در ۹ اردیبهشت ۱۳۷۸ به آن اقرار میکند.
کیانوری در این یادداشت، صراحتا میگوید که از طریق کبیری، کودتای قطبزاده را خنثی کرد. در عزل بنیصدر و کنار زدن دکتر یزدی و گروگانگیری سفارت آمریکا و ماجرای صادق طباطبایی و کشف گروه نیما نیز نقش حزب توده و پشت سرش، کاگب انکارناپذیر است.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
اینها را گفتم تا به خامنهای برسم که در دوران ریاستجمهوری خود، وحشتزده نزد آقای منتظری میرود که میخواهد ۱۰۰ نفر تودهای را اعدام کند و میگوید که «اینها به ما خدمت کردهاند». مطابق گفته یکی از اعضای دفتر خمینی، سیدعلی آقا آن روز به جماران میرود: «آقای خامنهای عمامه به زمین زد و گفت این بیچاره کیانوری کودتای نیما و نوژه و جریان قطبزاده را لو داد، صدها تن از نوکران و جاسوسان آمریکا و انگلستان و ضدانقلاب و منافقین را تحویل ما داد، جریان طبس را فاش کرد. او نواده شیخ فضلالله است، انصاف نیست اعدام شود.»
دیدارهای کیانوری با علامه سیدهادی خسروشاهی، نماینده وقت خمینی در وزارت ارشاد، علنی بود، اما دیدارهای شبانه او با خامنهای پنهانی انجام میشد. خامنهای تقریبا از اواخر دوران ریاستجمهوری و سپس در دوران رهبری، همواره در محاصره ماموران کاگب بود.
این درست که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در آغاز دوران ولایت او فرو پاشید، اما کاگب عزیز سر جایش ماند و حضرت ولادیمیر پوتین اعتبار و جایگاهش را در فدراسیون روسیه تضمین کرد.
خامنهای بعد از این
خامنهای نیز مثل فتحعلیشاه، در دیدارش با پوتین و نیز از طریق اعزام رسولان سرسپرده به مسکو و سوچی (استراحتگاه پوتین) برای ولایت سید مجتبی نوعی ضمانت گرفت.
منتها خامنهای پدر هرگز سرنوشتی چنین خونین را برای خود و آقازاده پیشبینی نکرده بود. علی لاریجانی بعد از عهدهدار شدن دبیری شورای عالی امنیت ملی حداقل سه بار به مسکو رفت که یک نوبتش سه روز قبل از هدف قرار گرفتنش بود. ظاهرا اسرائیلیها از بندوبستها برای به تخت نشاندن سید مجتبی با خبر بودند. من تردیدی ندارم که روسها در قبولاندن یک چهره بزککرده دگردیسیشده رژیم ولایت فقیه به ترامپ نقش اصلی را ایفا کردند.
با این همه من هنوز باور دارم که در پس ذهن خونتای بیت، قصه دیگری در فراز و نشیب است.
یک رهبر نمادین بدون قدرت اجرایی، شاید مجتبای نیممرده یا مسعود سرحال یا حسن خمینی اهل حال یا...، یک رئیسجمهوری قدرتمند باب میل پوتین و ترامپ (محمد باقر قالیباف) و با تعدیل قانون اساسی، یک نخستوزیر از نوع نخستوزیران کارچاقکن و تدارکاتچی مثل نخستوزیران شوروی سابق و روسیه لاحق. اما یادمان نرود برای آن ۱۵ میلیونی که شاهزاده رضا پهلوی را فریاد زدند و آن ۴۰ هزارتنی که جان و جهان خود را فدای آزادی و عزت و دموکراسی کردند، سید علی و سید مجتبی و قالیباف و ذوالقدر و وحیدی همه گرگاند و خانه پدری را باید از وجود منحوسشان پاک کرد.

